یه خرده عاشقانه تر ...
از نو سلام
از همین حالا مبعث پرنور رسول اکرم (ص) را به تمامی شما مسلمانان جهان تبریک می گم
خب باز اومدم سرتونو به درد بیارم ... دعا که یادتون نرفت ولش کن بهرحال با اینهمه بی کسی از اینکه با شمام خوشحالم ... دلم برای باران پرشراره چقدر که تنگ است ... کاش به پایان رسد اینهمه تنهایی اینهمه بی کسی... وقتی آدم نگا میکنه می بینه دور و اطرافش پر از افراد آشنا و غریبه است اما ... در آخر کسی نیست که به حرفایت گوش سپارد کسی نیست که تورا درک کند بفهمد که چه می گویی ... و آنوقت معنای تنهایی و بی کسی را خواهی فهمید !!!
دیر گاهیست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است که اسیر شب یلدا شده ام من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام....
نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی
میروی و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو، یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو، همین یک لحظه باقی است و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم
Payanzendgi…
عشق افسانه نیست آنکه عشق آفرید دیوانه نیست عشق آن نیست که در کنارش باشی عشق آن است که به یادش باشی
فراموش کن آنچه را که نمی توانی به دست بیاوری و بدست آور آنچه را که نمی توانی فراموش کنی
عشق یعنی زندگی را باختن
راستی می دونید قلب مثل یه جزیره میمونه مهم نیست چه کسی اول توش پا میزاره مهم اینه چه کسی تا آخر توی اون می مونه
عشق با روح شقایق زیباست...عشق با حسرت عاشق زیباست...عشق با نبض دقایق زیباست...عشق با زهر حقایق زیباست...عشق در حسرت دیدار تو بودن زیباست
اگر کلید قلبی را نداری قفلش نکن اگر خداحافظی در راه است سلام نکن اگر دستی را گرفتی رهایش نکن
کاش 1000 بار نوشتن دوستت دارم جریمه ی مدرسه ام بود
چشم های تو را دوست دارم ... نه به خاطر زیبائیشون ... بلکه به خاطر اینکه چشم های تو هستند...
تا حالا از گرمای خورشید ناراحت شدی ؟!
من هیچ وقت ناراحت نمیشم چون تو آتش عشق تو سوختم...
شراب را دوست دارم چون رنگ خون است خون را دوست دارم چون در رگ جریان دارد رگ را دوست دارم چون به قلب راه دارد قلب را دوست دارم چون جایگاه توست...
چه صادقانه پذیرفتم... چه فریبنده آغوشت برایم باز شد... چه ابلهانه با تو خوش بودم.. چه کودکانه همه چیزم شدی... چه زود نیازمندت شدم... چه حقیرانه ترکم کردی
اولین روز آمدنت به ماندنت دل خوش کردم وقتی که گفتی می خواهی بمانی به احترام حضورت همه پرنده ها را پر دادم امروز اما برای ماندنت خود را به زنجیر می کشم
سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد ... از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته تندیس است